السيد الطباطبائي ( مترجم : شيروانى )

24

ترجمه و شرح نهاية الحكمة ( فارسى )

بزرگى و عظمت هيچ‌گاه از خود نگفتند . تواضع عجيبى داشتند . علامه رحمه اللّه توجه نداشت كه كيست و چيست ؟ يك روز براى مقابله به محضرشان شرفياب شدم فرمود : اخوى نامه‌اى از تبريز نوشته ( ايشان برادرى شبيه به خود داشتند به نام حاج محمد حسن معروف به الهى ) و ماجرايى را تعريف كرده كه يك روز فردى به نام آقاى دانش درحالىكه كتاب اسفار دستش بود ، به منزل ما آمد و گفت : آقاى الهى : افلاطون به من گفته اسفار درس بده . گفتم : كدام افلاطون ؟ گفت : افلاطون يونان . گفتم : او دو هزار سال قبل از مسيح بوده . گفت : من احضار روح مىكنم ، روح افلاطون را احضار كردم و از او خواستم كه هر روز به من اسفار درس بدهد . خيلى ناراحت شد و گفت : مىخواهى مرا عذاب دهى ، برو خدمت آقاى الهى تا اسفار بگويد . آقاى الهى مىگويد : چند روزى به او اسفار درس دادم . بعد براى اطمينان او را آزمايش كردم . لذا به او گفتم : روح پدر ما را احضار كن . احضار كرد و از سئوال و جوابى كه صورت گرفت يقين به راستى او نمودم . سپس به او گفتم : از پدرم بپرس آيا از بچه‌هايش راضى است يا نه ؟ پرسيد و جواب داد كه خير راضى نيستم ، مخصوصا از آن فرزندى كه در قم دارم . گفتم : علت را سؤال كن . جواب داد : چون او خيلى ثروتمند است ولى چيزى به من نداده است . مرحوم آقاى طباطبايى به اين قسمت از نامه كه رسيد عينك را از چشمانش در آورد و درحالىكه اشكش را پاك مىكرد گفت : « فلانى خدا مىداند كه من هيچ اميد به كارهايم نداشتم و تصور نمىكردم كه مورد قبول درگاه خدا قرار گيرد » خيلى عجيب است . غرضم از بيان اين خاطره اين جمله آخر بود كه ايشان با چنين مقام و منزلتى و چنين خدمات شايانى ، اصلا توجه نداشت كه كيست و چيست و چه خدماتى انجام داده است . فرمود : « شما شاهد باش ، خدا هم شاهد است كه من اين تفسير را به والدم اهدا كردم » .